زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات
سه شنبه, ۳ مرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۳۰ ب.ظ

نا یادگیری در عمل

ما و ما و نصف ما،نصفه ای از نصف ما،گر تو هم با ما شوی جملگی صدتا شویم!

 

احتمالاً این معما در دوران مدرسه به گوش شما هم رسیده باشد.در پاسخ به این معما، اکثر افراد (البته در جامعه آماری در دسترس من) درگیر پیدا کردن عدد مربوط به "ما" با تکیه بر حدسیاتشان می شوند و فراموش میکنند که می توانند به جای "ما"، "x" بگذارند و به سادگی به جواب برسند.

متاسفانه، این اِشکال ما انسانها فقط محدود به حوزه به کارگیری ریاضیات نیست.

همه ما چیزهای زیادی یاد گرفته ایم. از نخستین روزهای زندگیمان تا همین امروز. از فرو نکردن انگشتمان در خورشت قیمه در حال جوشیدن تا استفاده از نمودار های پیچیده برای تحلیل بازار.

اما خبر بد برای همه ما این است که این یادگیری ها در زمان و مکان مناسب به یاریمان نمی آیند. مثلاً ممکن است در جای دیگری درس انگشت و خورشت! را فراموش کرده باشیم و انگشتمان را در شیر در حال جوشیدن فرو کرده باشیم. چون فکر میکردیم آن یکی رنگش قرمز بود و این یکی سفید است!

یا ممکن است یکی از متخصصان آمار و احتمال که دکترایش را در بهترین دانشگاه دنیا گرفته و هم اکنون در حال تدریس نمودارهای پیچیده احتمالات به دانشجویانش است، بعد از دیدن سانحه سقوط یک هواپیما در تلویزیون، تا مدتها با خودرو شخصیش مسافرت برود. یعنی فراموش کند که احتمال مردنش در سانحه هوایی چندین برابر کمتر از احتمال مردنش در سوانح جاده ای است.

روانشناسان این ویژگی ما را "ویژگی میدان " می نامند(domain specificity)

در واقع می خواهند بگویند کلاس درس یک میدان است و زندگی واقعی میدانی دیگر. ما به اطلاعات، نه بر پایه بار منطقی اش،بلکه از روی چارچوبی که آن را در میان گرفته است، و اینکه چگونه در سامانه احساسی-اجتماعی ما ثبت می شود واکنش نشان می دهیم.

ما ممکن است با یک مسئله منطقی واحد، سر کلاس یک جور برخورد کنیم، و در زندگی روزانه جور دیگر. (احتمالاً اگر معمای "ما و ما" را سر کلاس ریاضی از ما می پرسیدند ،سریعتر به جواب می رسیدیم)

 

سال 1971، دنیل کانمن و آموس تورسکی (روانشناسان شناختی)، استادان آمار را با پرسش های آماری ای که در گزاره های غیر آماری پیچیده شده بود به پرسش گرفتند.

یکی از آن پرسش ها هم سنگ این پرسش بود:

فرض کنید در شهری زندگی زندگی می کنید که دو بیمارستان دارد.یکی بزرگ.دیگری کوچک. در یک روز خاص،در یکی از این دو بیمارستان،شصت درصد نوزادانی که زاده می شوند پسرند. این رویداد در کدام بیمارستان محتمل تر است؟

بیمارستان بزرگ، پاسخ بسیاری از آمارگران بود.

در حالی که بنا بر مبانی بنیادین آمار (که همه آمارگران آنرا آموخته اند)، جامعه آماری بزرگتر پایدار است و در دراز مدت باید از جامعه آماری کوچکتر انحراف کمتری نسبت به میانگین (در اینجا پنجاه درصد برای هر یک از دو جنس دختر و پسر) داشته باشد.

 

این ویژگی میدان دوسره کار میکند، یعنی ما بعضی از مسائل را درزندگی روزانه درک می کنیم و در کلاس درس نه. مسائل دیگری را در کلاس و کتاب درک می کنیم ولی در زندگی روزانه کمتر می فهمیم.

خلاصه اینکه: گرایش ما(یا سوگیری ما) به این است که در حالت های متفاوت، مدل ذهنی متفاوتی را به کار اندازیم. مغز ما فاقد یک رایانه ی مرکزی همه کاره است که با قواعد منطقی به کار فتد و آن قواعد را در تمامی حالت ها،به یکسان، به کار گیرد.

 

ظاهرا طبیعت ما چنین است که "یاد نمی گیریم". به عبارتی آموخته هایمان در یک میدان خاص را نمی توانیم در میدان های دیگر به کار بگیریم. پس به نظر میرسد که در اینجا هم نیاز به تلاش و قیام و عصیان علیه طبیعتمان داریم!

فکر می کنم یکی از چالش های مهم همه کسانی که در مسیر یادگیری و رشد تلاش می کنند، کم اثر تر کردن این گرایش مغز باشد. تمرین برای استفاده از آموخته ها در زندگی عملی .

 

۰ نظر ۰۳ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۳۰
سامان عزیزی
دوشنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۴۶ ب.ظ

الکامپ، ویترین خلاقیت یا کپی برداری؟

بخاطر علاقه ای که به حوزه تکنولوژی و کسب و کار های مرتبط با آن دارم(البته از آن شیفتگان دو آتشه ی تکنولوژی نبوده ام و نیستم)،چند سالی است که برای بازدید از این نمایشگاه ،وقت می گذارم.

دیروز فرصتی دست داد و از هفت سالن از سالن های الکامپ بازدید کردم. در مجموع نمایشگاه امسال نظام مند تر و پر رونق تر به نظرم رسید. راستش را بخواهید الکامپ از معدود نمایشگاه هایی است که از بازدید آن به وجد می آیم. شاید یکی از دلایلش حضور پر شور و شوق نوجوانان و جوانان فعال یا علاقه مند به این حوزه باشد که از دیدن تلاش و جنب و جوش شان احساس سرزندگی میکنم. 

سالن استارت آپها از بقیه سالن ها برایم جالب تر و جذاب تر بود و ظاهراً در این موضوع با اکثریت بازدید کنندگان هم نظر بودم، چون شلوغ ترین سالن نمایشگاه هم همین سالن بود.

فکر میکنم برگزاری چنین نمایشگاه هایی بستر مناسبی برای توسعه این حوزه است و به نظر میرسید که تعداد شرکت های حاضر و استقبال آنها هم گویای این باشد.

 

در مسیر برگشت از نمایشگاه، داشتم به این فکر می کردم که چرا حتی یک شرکت فعال این حوزه یا یک استارت آپ هم ندیدم(حداقل از غرفه های زیادی که من بازدید کردم) که کپی برداری از نمونه های خارجی نباشد(با توجه به اینکه اخبار و اتفاقات این حوزه را در خارج از کشور از کانال های مختلفی پیگیری می کنم). تا حد زیادی احساس یاس کردم!. 

معتقدم که تقلید کردن از دیگران کار بدی نیست و اتفاقاً تقلید و بعد فراتر از آن رفتن، یکی از مقدمات و پایه های رشد و توسعه خلاقیت به حساب می آید و اصولاً هر رشد و توسعه ای بدون سوار شدن و فهمیدن آنچه تا به حال اتفاق افتاده است بعید و تاحدی ناممکن است،ولی بعید می دانم ماندن و درجا زدن در همین مرحله سرانجامی برای کشور داشته باشد.

بدیهی است که برخی از کسب و کار هایی که در هر کجای دنیا و بر اساس نیازهای مشترک شکل گرفته باشند، در ایران هم بر اساس همان نیاز ها کپی می شوند و این نه تنها چیز بدی نیست بلکه فکر میکنم اگر این اتفاق نمی افتاد به خطا رفته بودیم. هر چند در همین کپی برداری هم، بحث زیادی می تواند مطرح باشد. اینکه آیا مدل ها و استراتژی ها را به درستی فهم کرده ایم؟ آیا بر اساس جامعه و بازار مقصدمان نیازی به تغییراتی در آن نمی بینیم؟ کپی برداری ما یک کپی برداری سطحی و ناکارآمد نیست؟ و الی آخر.

اما بحث من بیشتر به این سوال مربوط است که آیا در جامعه خودمان و بر اساس تشخیص نیاز های آن (یا حتی تشخیص نیازهای آینده آن) کسب و کاری که کپی برداری صرف نباشد نمی تواند شکل بگیرد؟

البته آنقدر هم ساده لوح نیستم که فکر کنم این ضعف یا کمبود، صرفاً به این کسب و کارها و فعالان آنها مربوط می شود.بستر ها،قوانین، گرایش سرمایه گذاران به کپی کاری و نپذیرفتن ریسک های بیشتر، وضعیت فضای کسب و کار و رتبه نامناسب ایران در دنیا در این زمینه و موارد مختلف دیگر، سهم قابل توجهی دارند.

در فضای غیر دیجیتال هم کسب و کار های زیادی را می توان مثال زد که مصداقی از کپی برداری از نقاط مختلف دنیا هستند.از صنایع غذایی گرفته تا سایر صنایع. ولی فکر می کنم نوع و میزان تلاشی که در گذشته برای تقلید می شد با امروز تفاوت های زیادی کرده است. دنیای دیجیتال و ابزارهایش، مسیر تقلید و کپی برداری را بسیار سهل تر از گذشته کرده است. آیا این سرعت چیز بدی است؟ نه الزاماً. ولی تفاوت مهمی که ایجاد کرده است در این است که در گذشته، همین تقلید و کپی برداری هم مسیر کند تری داشت و این کندی ممکن بود در موارد زیادی(و نه الزاماً همه موارد) آموزه های مختلف و راه های تازه ای را برای انجام همان کار تقلیدی، پیش روی فعالان قرار دهد و کارشان را پخته تر کند. اما امروز و در این حوزه خاص دیگر اینگونه نیست.فاصله ظهور یک ایده در دیگر کشور ها تا کپی کردن سریع و ظاهراً ناپخته آن در کشور خودمان، به میزانی باور نکردنی کوتاه شده است.

شاید یکی از دلایلی که میوه های مرغوب و رسیده ی کمی بر درخت کسب و کارهای این حوزه میبینیم(با توجه نمود بیرونی و نتایج قابل مشاهده) به ناپختگی تقلید مرتبط باشد. 

شاید هم به کل اشتباه به موضوع نگاه کرده باشم و این موارد ،خامی های دوران اولیه شروع و رشد باشد(که امیدوارم اینگونه باشد) و شاید هم اگر به فضای کلی تر کسب و کار و سایر صنایع و فرهنگ و تاریخچه کسب و کار هایمان نگاه کنیم(که نمیتوان این حوزه را از کل مستثنی دانست)، تا حدی به بدبینی من حق بدهید.

 

۱ نظر ۰۲ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۴۶
سامان عزیزی
يكشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۰۴ ب.ظ

محک پیش بینی کارشناسان

هر روز کارشناسان با پیش بینی هایشان ما را بمباران می کنند. اما آنها چه قدر قابل اعتمادند؟

تا چند سال قبل کسی به خودش زحمت نمی داد این پیش بینی ها را بررسی کند تا اینکه فیلیپ تت لاک دست به کار شد. او در یک دوره ی ده ساله 28361 پیش بینی را که از 284 نفر، که خود را متخصص و کارشناس می دانستند، ارزیابی کرد.

نتیجه:

متخصصان به لحاظ دقت، فقط اندکی بهتر از کسی که به صورت تصادفی پیش بینی می کند عمل کرده بودند.

به عبارتی اگر به صورت تصادفی یک نفر را در خیابان پیدا می کردید(مثلاً پیرمرد نجار سر کوچه که حتی مدرسه هم نرفته است) و از او می خواستید همان مسائل را پیش بینی کند، تفاوت چندانی در نتیجه پیش بینی او و پیش بینی متخصصان و کارشناسان پیدا نمی کردید.

التماس دعا دارم برای کسانی که در هر حوزه ای، به صورت روزانه نظرات و پیش بینی های ده ها کارشناس را با ولع خاصی می خوانند! (یا بدتر از آن، از طریق تلگرام و سایر شبکه های اجتماعی، به موبایلشان سرازیر می شود)

 

پی نوشت: تحقیق مذکور از کتاب هنر شفاف اندیشیدنِ رولف دوبلی نقل شده است.

۰ نظر ۰۱ مرداد ۹۶ ، ۱۹:۰۴
سامان عزیزی
يكشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۵۰ ب.ظ

مرگ

در پست قبلی کمی در مورد روان درمانی اگزیستانسیال و کسی که آنرا مدل کرد،یعنی اروین یالوم، صحبت کردیم. قرار شد که قسمتهایی از کتاب یالوم را اینجا با هم مرور کنیم . در این پست کمی در مورد مرگ و نحوه مواجهه با آن از دید مدل اگزیستانسیالی نقل هایی خواهم آورد.

 

-زندگی و مرگ به یکدیگر وابسته اند.همزمان وجود دارند، نه اینکه یکی پس از دیگری بیاید، مرگ مدام زیر پوسته ی زندگی در جنبش است و بر تجربه و رفتار آدمی تاثیر فراوان دارد.

-مرگ ،سرچشمه اصلی و آغازین اضطراب است و در نتیجه منشا اصلی ناهنجاری روانی است.

-وقتی بیاموزی خوب بمیری ،می آموزی خوب زندگی کنی.

-سنکا گفته: فقط کسی از طعم واقعی زندگی لذت می برد که مشتاق و آماده دست کشیدن از آن باشد.

-آگوستین میگفت: تنها در رویارویی با مرگ است که خودِ انسان متولد می شود.

-اگر چه نفس مرگ، زندگی را نابود می کند، اندیشه ی مرگ نجاتش می دهد.

 

-وحشت مرگ، همه جایی است و چنان عظمتی دارد که بخش قابل توجهی ازانرژی زندگی صرف انکار مرگ می شود.

-ارنست بِکر گفته : طنز بشری در این است که ژرف ترین نیاز، رهایی از اضطراب مرگ و نابودی است، ولی چون خود زندگی برانگیزاننده ی این اضطراب است ناچاریم از به تمامی زیستن ابا کنیم!

-کیرکگور میگفت: وقتی خود را از زیستنی پرشور بر حذر می داریم، به دلیل هستی در خواب مانده و به عبارت دیگر زندگی نازیسته درونمان، احساس گناه می کنیم.

-ترس از مرگ با اینکه منشا اصلی اضطراب است و ممکن است به دفاع هایی از جمله انکار و جابجایی و ... بیانجامد، ولی همزمان می تواند رهایی بخش هم باشد.

-هرچه رضایت از زندگی کمتر، اضطراب مرگ بیشتر.

 

-زندگی ای که وقف کتمان واقعیت و انکار مرگ شود تجربه را محدود می کند و در نهایت در خود فرو میریزد.

-دانستن اینکه من هم بالاخره روزی میمیرم با واقعاً دانستن آن بسیار متفاوت است.

یالوم معتقد است یکی از راه هایی که به صورت اتفاقی! ما را به اضطراب مرگمان مواجه می کند، شکستن باور ما به مستثنی بودن است، مثلاً زمانی که با مرگ یکی از نزدیکانمان مواجهه می شویم و این باور مستثنی بودن ما فرو میریزد.

 

حدس میزنم از این چند خط چیزی دست گیرتان نشده باشد (اگر بگوئید که نه، چیزی دستگیرمان شده، باز هم میگویم آقا جان! چیزی دستگیرتان نشده است).ما معمولاً با خواندن چند جمله کوتاه ،فکر میکنیم که موضوع را متوجه شده ایم ولی حداقل در این یک مورد می توانم با اطمینان زیادی بگویم که بدون مطالعه دقیق کتاب –روان درمانی اگزیستانسیال- چیزی دستگیرتان نخواهد شد. والسلام

۰ نظر ۰۱ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۵۰
سامان عزیزی
شنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۵:۳۰ ب.ظ

توضیح

کلیه مطالبی که تا قبل از این پست در این وبلاگ منتشر شده اند، مطالبی است که از وبلاگ قبلی ام در پرشین بلاگ به اینجا منتقل شده اند.

متاسفانه به دلیل مشکلاتی که از اواخر خرداد ماه در پرشین بلاگ پیش آمد،امکان بروزرسانی وبلاگها دچار مسائل مختلفی شد و من هم تصمیم گرفتم از آنجا به اینجا کوچ کنم. امیدوارم این تلاش و تمرینم برای نوشتن، در بلاگ (با محیط و امکانات مناسبش) ادامه پیدا کند و روزی نرسد که رهایش کنم.

و من الله توفیق.

 

۰ نظر ۳۱ تیر ۹۶ ، ۱۷:۳۰
سامان عزیزی
شنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۲۱ ب.ظ

مدلی اگزیستانسیالیستی در تحلیل روان

حدود ده سال پیش، عنوان یک کتاب توجه ام را به خود جلب کرد.عنوان کتاب "وقتی نیچه گریست" بود. بخاطر علاقه زیادی که به نیچه داشتم و دارم تصمیم به مطالعه آن کتاب گرفتم. بعد از خواندن چند صفحه از کتاب، دیگر نتوانستم رهایش کنم. دکتر اروین یالوم، نویسنده کتاب ،تلاش کرده بود در قالب یک داستان جذاب، مدل روان درمانی خود را توضیح دهد. به عبارتی، شاید بتوان گفت که با رمانی علمی طرف هستیم. قدرت قلم یالوم و زیبایی آن آنقدر هست که حتی می تواند کسانی را که صرفاً طرفدار جنبه داستانی کتابها هستند نیز راضی کند.

طی این سالها تمام آثار یالوم را مطالعه کرده ام.برخی از کتابهایش را دوبار خوانده ام و یکی از کتابهایش را چهار بار. فکر میکنم مدلی که یالوم ارائه می کند تاثیر عمیقی بر زندگی و مدل ذهنی من گذاشته باشد.

شاید یکی از دلایلی که آنقدر جذب این مدل شده ام این باشد که بنای این مدل روی اسکلت فلسفه اگزیستانسیال بنا شده است. از اسپینوزا و شوپنهاور گرفته تا نیچه.

از آنجا که دغدغه این فلسفه، متمرکز بر مسائل اساسی زندگی (مرگ-آزادی و مسئولیت-تنهایی-پوچی) است ،به نظر میرسد که این مدل توانسته باشد تا حد زیادی لباسی مناسب از جنس روانشناسی بر تن این مسائل کرده باشد و در نهایت ابزاری برای تحلیل ذهن و روان (خودمان و بعد دیگران!) به دست داده باشد.

همه ما روزی با این مسائل اساسی دست به گربان خواهیم شد، بنابراین فکر میکنم آشنایی با این مدل می تواند در مواقع بسیاری برایمان راهگشا و مفید باشد.

خواندن کتابهای یالوم برای کسانی که با روانشناسی و روانکاوی آشنایی ندارند نیز می تواند ساده و قابل فهم باشد. او تقریباً همه کتابهایش را در قالب رمان و داستان نوشته است.حتی کتاب اصلی او "روان درمانی اگزیستاسیال" نیز با اینکه چارچوب علمی و آکادمیک دارد و سعی کرده مدلش را در این قالب مفهوم پردازی کند، سرشار از داستان ها و نمونه های موردی است که به فهم مطالب و ساده کردن آنها کمک شایانی کرده است.

قسمتی از خلاصه هایی را که از کتابهای یالوم برداشته ام به مرور روی این وبلاگ خواهم داد تا بتوانیم با هم مرورشان کنیم. برای شروع شاید این چند خط مناسب باشد:

 

-شالوده جهت گیری اگزیستانسیال متکی بر تجربه نیست بلکه عمیقاً شهودی است.

-روان درمانی اگزیستاسیال، رویکردی پویا و پویه نگر است و بر دلواپسی هایی تمرکز می کند که در هستی انسان ریشه دارند.

-روان پویه شناسی هر فرد، شامل نیروها،انگیزه ها و ترس های ناخودآگاه و خود آگاهی است که در درونش به کنش مشغولند.

-دلواپسی های اساسی در ژرفا مدفونند، در پوسته ای از لایه های تو در توی واپس زنی،انکار،جابجایی و نماد سازی.

 

در پست بعدی با مرگ شروع میکنیم!

۰ نظر ۲۰ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۲۱
سامان عزیزی
جمعه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۱۸ ب.ظ

اختیار حداقلی

در جمعی نشسته بودیم و مشغول تماشای بازی تخته نرد دو نفر بودم.

آنکه حرفه ای تر بود، آرام نشسته بود و تاس ها را با بی تفاوتی در زمین بازی می ریخت.

آنکه مبتدی بود، چنان با هیجان تاس ها را در مشتش می گرداند و بر مشتهایش ورد می خواند که گویی در انتظار معجزه ای بود.

آنکه حرفه ای تر بود، بعد از ریختن تاس ها ،نگاهش متمرکز بر زمین بازی بود.

آنکه مبتدی بود، توجهی به زمین بازی نداشت و منتظر رسیدن نوبتش برای ریختن تاس بعدی بود.

 

آنکه حرفه ای تر بود، بازی را برد و آنکه مبتدی بود باخت!

آنکه حرفه ای تر بود،گفت: اگر از مهره هایت بهتر استفاده میکردی، احتمال بردت زیاد بود.

آنکه مبتدی بود گفت: اگر مثل تو تاس های بهتری نصیبم میشد حتماً میبردمت.

 

حین تماشای بازی آنها، داشتم به این فکر میکردم که در بازی زندگی ، شور ریختن تاس را بیشتر دارم یا شعور تمرکز بر زمین بازی را. 

 

پی نوشت : عنوان این مطلب را از نوشته های معلمم -محمد رضا شعبانعلی- وام گرفته ام.

مطلب مرتبط: کلید باور به اختیار حداقلی در داشتن احساس کنترل است

 

۰ نظر ۱۹ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۱۸
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۱۱ ب.ظ

بی اعتمادی، مالیاتی پنهان و سنگین برای جامعه

پیش نوشت : در مطلبی که قبلاً نوشته بودم، کمی در مورد اعتماد، با هم صحبت کردیم.گفتم اینجا بحث را کمی جلوتر ببریم. 

پیش نوشت دوم: نمودارها و بیشتر مطالب این پست برگرفته از کتاب "اعتماد هوشمندانه" اثر استفان کاوی هستند.

مقدمه: ما هیچ وقت به اندازه ی وقتی که به کسی اعتماد می کنیم، آسیب پذیر نمی شویم، ولی شگفت این که، اگر نتوانیم اعتماد کنیم، نمی توانیم به موفقیت هم دست یابیم.  والتر اندرسون

 

یکی از سوالاتی که برای سنجش سطح اعتماد در کشورهای مختلف استفاده می کنند این است که "آیا می شود به بیشتر مردم اعتماد کرد  یا باید محتاط بود؟" .(جواب شما چیست؟)

نتایج این پرسش ها در چند کشور اینطور بود(در واقع xدرصد گفتند که می شود اعتماد کرد): 

شیلی:13 درصد ، ترکیه: 24 درصد ، دانمارک،سوئیس و نروژ : بیش از 80 درصد 

 

معمولاً، هر چه در کشوری فساد کمتری(اعتماد بیشتر) دیده شود،اقتصاد آن کشور پر رونق تر است و برعکس، هر چه در کشوری فساد بیشتر (اعتماد کمتر) مشاهده شود، رونق اقتصاد آن کشور کمتر است. در نمودار زیر می توانید رابطه میان اعتماد و رونق اقتصادی را در برخی کشورهای جهان ببینید:

این رابطه مستقیم میان اعتماد و رونق اقتصادی به این دلیل است که اعتماد همواره بر دو عامل مهم در رونق اقتصادی تاثیر می گذارد: سرعت و هزینه

با پائین رفتن میزان اعتماد در یک رابطه، گروه، سازمان یا کشوری، سرعت کاهش می یابد و در نتیجه هزینه بالا می رود، زیرا اقدامات زیادی باید برای جبران بی اعتمادی به عمل آید. که این خود نوعی مالیات است.مالیات کم اعتمادی!

همه چیز زمان بیشتری می طلبد، نیروی انسانی بیشتری می طلبد، دوباره کاری می خواهد، راستی آزمایی های بیشتری می خواهد، ناظران بیشتر و بیشتری می خواهد، تاخیرهای هزینه بری ایجاد می کند و الی آخر.

کنت ارو-اقتصاددان برنده جایزه نوبل- گفته است:

بر اساس یک استدلال معقولانه می توان علت بیشتر عقب ماندگی های اقتصادی را در جهان، در نتیجه ی نبود اعتماد متقابل دانست.

تحقیقات مختلفی در سطح دنیا انجام شده که نشان می دهد سازمان هایی که اعتماد بالایی در آنها  وجود دارد، به میزان قابل توجهی (تا 288 درصد) بهتر از بازار عمل می کنند.

حتی تحقیق جالبی در سال 2008 توسط جان هلیول و هایفنگ هانگ انجام شد که نشان داد، ده درصد افزایش اعتماد در داخل یک سازمان همان اثری را بر رضایت کارکنان می گذارد که افزایشی 36 درصدی در دستمزد دارد!

جالب است بدانید که میزان شادی در کشورهای مختلف جهان، با سطح اعتماد در آن کشورها رابطه دارد. در اینجا می توانید نتیجه بررسی ای که توسط گالوپ انجام شده را ببینید:

 

اعتماد بجز رونق اقتصادی و شادی، می تواند روی انرژی فرد فرد افراد جامعه، میزان کارایی،سلامت جامعه، مسئولیتهای اجتماعی و موارد مختلف دیگری تاثیر بگذارد.

 

وارن بافت جمله ی جالبی در مورد این بحث دارد که شنیدنش خالی از لطف نیست:

اعتماد مثل هواست، وقتی که هست هیچ کس متوجه نمی شود، وقتی که نیست ، همه متوجه می شوند.

 

خبر خوب این است که برای اعتماد سازی و بالا بردن شاخص اعتماد در جامعه، حتی یک نفر هم می تواند موثر باشد.(و شاید هر کدام از ما بخواهیم آن یک نفر باشیم)

 

۰ نظر ۱۸ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۱۱
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۱۰ ب.ظ

رسانه

چند ماه پیش این تصویر را در جایی دیدم و از ظرافتی که در آن به خرج داده شده خوشم آمد . 

 

ذکر دو نکته در مورد این تصویر ضروری به نظر میرسد :

1-این تصویر به این معنا نیست که حتماً همه رسانه ها مصداقی از این تصویرند، بلکه به این معناست که همه رسانه ها می توانند مصداقی از این تصویر باشند.

2-فکر میکنم مغز و ذهن تک تک ما (با کانتکست و زمینه ی باورها و عقاید و پیش فرض ها و خطاهای ذهنی ما) می تواند به سادگی جای صفحه نمایش آن دوربین موجود در تصویر قرار گیرد. بنابراین عاقلانه تر است که نسبت به صفحه نمایش مغز و ذهنمان آگاهی و هوشیاری بیشتری نشان دهیم تا به صفحه نمایش رسانه ها.

این صفحه نمایش ذهن ماست که در کنترل و اختیار ماست نه صفحه نمایش رسانه ها.

 
۰ نظر ۱۷ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۱۰
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۰۸ ب.ظ

درسی از شیطان (برای بازاریابی)

برخی متخصصان بازاریابی معتقدند که باید محصولی تولید کنی که مورد نیاز مردم باشد، به عبارتی می گویند که ابتدا باید نیاز مردم را درست تشخیص بدهی سپس محصولی برای پاسخ به این نیاز تولید کنی، آنوقت مردم خودشان به دنبال خرید محصولت خواهند آمد.

برخی دیگر معتقدند که الزاماً لازم نیست! محصولت بر اساس نیاز مردم تولید شود. می توانی این نیاز را با روش های مختلف به وجود بیاوری، سپس برای پاسخ به این نیاز جدید، محصولت را روانه بازار کنی.

بگذریم از اینکه عده ای هم بر این باورند که اساساً مردم در تشخیص نیازهای واقعیشان چندان هم قابل اعتماد نیستند و ممکن است اصلاً تشخیص نداده باشند که به این محصول نیاز دارند، بنابراین وظیفه ما توجیه کردن آنها در استفاده از این محصول برای زندگی بهتر است. 

اینکه نیاز واقعی کدام است و نیاز کاذب کدام، اینکه آیا مردم توانایی تشخیص نیاز واقعی شان را دارند یا خیر، مسئله ی مهمی در بازاریابی است. طرفدارن هر کدام از این دیدگاه ها دلایل خودشان را دارند و من هم قصد ندارم بگویم که کدام یک از نظر من مفیدتر است.

متن بسیار جالبی از معلم خوبم محمد رضا شعبانعلی در مورد گفتگو با شیطان را بین فایل های کامپیوترم ذخیره کرده بودم و امروز به یاد آن افتادم. فکر میکنم ربط جالبی با این بحث دارد.(هر چند که پیام آن متن،  برای همه زندگی است) :

 

" در رویای خود شیطان را دیدم.نشسته در کنار راه.بساطی پهن کرده و هر آنچه وسوسه بود بر آن نهاده بود تا هر کسی به فراخور خویش، توشه ای بر گیرد.

بی صدا در گوشه ای نشسته بود، با دستی زیر چانه اش.بی هیچ تلاشی برای تبلیغ. و مردم آرام می آمدند و متاع خویش بر می گرفتند.

پرسیدم: بی هیچ سر و صدایی، چگونه انتظار داری مردم بر بساط تو حاضر شوند؟

گفت: من بر سر راه طبیعت نشسته ام.گذر همه آدمیان از همین مسیر است.فرشتگان باید فریاد سر دهند، چراکه بر بیراهه نشسته اند! "

 

پی نوشت: گاهی ، از آگهی ها و تبلیغات تلویزیونی و بیلبوردهای سطح شهر گرفته تا شبکه ها اجتماعی و وبسایت های مختلف، از بلندگوهای کَر کننده گرفته تا جیغ های بنفشی که لابلای محتواهای مختلف بسته بندی شده اند، چقدر صدای فرشته های این داستان به گوشم میرسد. و گاهی چقدر در دلم به شیطان این داستان رحمت میفرستم!

۰ نظر ۱۷ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۰۸
سامان عزیزی