زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات
چهارشنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۱۰ ب.ظ

رسانه

چند ماه پیش این تصویر را در جایی دیدم و از ظرافتی که در آن به خرج داده شده خوشم آمد . 

 

ذکر دو نکته در مورد این تصویر ضروری به نظر میرسد :

1-این تصویر به این معنا نیست که حتماً همه رسانه ها مصداقی از این تصویرند، بلکه به این معناست که همه رسانه ها می توانند مصداقی از این تصویر باشند.

2-فکر میکنم مغز و ذهن تک تک ما (با کانتکست و زمینه ی باورها و عقاید و پیش فرض ها و خطاهای ذهنی ما) می تواند به سادگی جای صفحه نمایش آن دوربین موجود در تصویر قرار گیرد. بنابراین عاقلانه تر است که نسبت به صفحه نمایش مغز و ذهنمان آگاهی و هوشیاری بیشتری نشان دهیم تا به صفحه نمایش رسانه ها.

این صفحه نمایش ذهن ماست که در کنترل و اختیار ماست نه صفحه نمایش رسانه ها.

 
۰ نظر ۱۷ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۱۰
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۰۸ ب.ظ

درسی از شیطان (برای بازاریابی)

برخی متخصصان بازاریابی معتقدند که باید محصولی تولید کنی که مورد نیاز مردم باشد، به عبارتی می گویند که ابتدا باید نیاز مردم را درست تشخیص بدهی سپس محصولی برای پاسخ به این نیاز تولید کنی، آنوقت مردم خودشان به دنبال خرید محصولت خواهند آمد.

برخی دیگر معتقدند که الزاماً لازم نیست! محصولت بر اساس نیاز مردم تولید شود. می توانی این نیاز را با روش های مختلف به وجود بیاوری، سپس برای پاسخ به این نیاز جدید، محصولت را روانه بازار کنی.

بگذریم از اینکه عده ای هم بر این باورند که اساساً مردم در تشخیص نیازهای واقعیشان چندان هم قابل اعتماد نیستند و ممکن است اصلاً تشخیص نداده باشند که به این محصول نیاز دارند، بنابراین وظیفه ما توجیه کردن آنها در استفاده از این محصول برای زندگی بهتر است. 

اینکه نیاز واقعی کدام است و نیاز کاذب کدام، اینکه آیا مردم توانایی تشخیص نیاز واقعی شان را دارند یا خیر، مسئله ی مهمی در بازاریابی است. طرفدارن هر کدام از این دیدگاه ها دلایل خودشان را دارند و من هم قصد ندارم بگویم که کدام یک از نظر من مفیدتر است.

متن بسیار جالبی از معلم خوبم محمد رضا شعبانعلی در مورد گفتگو با شیطان را بین فایل های کامپیوترم ذخیره کرده بودم و امروز به یاد آن افتادم. فکر میکنم ربط جالبی با این بحث دارد.(هر چند که پیام آن متن،  برای همه زندگی است) :

 

" در رویای خود شیطان را دیدم.نشسته در کنار راه.بساطی پهن کرده و هر آنچه وسوسه بود بر آن نهاده بود تا هر کسی به فراخور خویش، توشه ای بر گیرد.

بی صدا در گوشه ای نشسته بود، با دستی زیر چانه اش.بی هیچ تلاشی برای تبلیغ. و مردم آرام می آمدند و متاع خویش بر می گرفتند.

پرسیدم: بی هیچ سر و صدایی، چگونه انتظار داری مردم بر بساط تو حاضر شوند؟

گفت: من بر سر راه طبیعت نشسته ام.گذر همه آدمیان از همین مسیر است.فرشتگان باید فریاد سر دهند، چراکه بر بیراهه نشسته اند! "

 

پی نوشت: گاهی ، از آگهی ها و تبلیغات تلویزیونی و بیلبوردهای سطح شهر گرفته تا شبکه ها اجتماعی و وبسایت های مختلف، از بلندگوهای کَر کننده گرفته تا جیغ های بنفشی که لابلای محتواهای مختلف بسته بندی شده اند، چقدر صدای فرشته های این داستان به گوشم میرسد. و گاهی چقدر در دلم به شیطان این داستان رحمت میفرستم!

۰ نظر ۱۷ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۰۸
سامان عزیزی
سه شنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۰۶ ب.ظ

رفتار ما و تاثیر آن روی سطح اعتماد اجتماعی

چند وقت پیش همراه همسرم داشتم توی اتوبان چمران رانندگی میکردم. قسمتهایی از اتوبان ترافیک روانی داشت و هر از گاهی ترافیک سنگین میشد.

داشتم با سرعت 80کیلومتر (خواستم بگم با سرعت مجاز می راندم!) رانندگی میکردم که از دور متوجه شدم که ترافیک سنگین شده و سرعتم رو پائین آوردم و پشت سر یکی از ماشین ها توقف کردم. همین که وایسادم از آینه عقب دیدم که یک ماشین با سرعت زیادی داره نزدیک میشه و در همین حین همه قوانین سرعت و شتاب در فیزیک دبیرستان برایم مرور شد! و هرجور حساب کردم دیدم که حتماً می خوره به ما. 

هیچی دیگه، اومد و محکم خورد به ما!. بعد از چند ثانیه پیاده شدم و دیدم سرنشین های اون ماشین هم پیاده شدن و خودشون هم به شدت ترسیدن. بعد از اینکه مطمئن شدم کسی صدمه ندیده، بهشون گفتم که بریم کنار وایسیم که ترافیک رو سنگین تر نکنیم.

سرنشینان اون ماشین که سه تا جوان هجده نوزده ساله بودن قبول کردن و رفتیم کنار اتوبان وایسادیم. ساعت حدود یازده شب بود و من سپر عقب ماشینم رو که چک کردم، بجز ترکی که برداشته بود متوجه چیزی نشدم. راننده اون ماشین گفت که هر طور شما میگین عمل کنیم.اگه میخواین بگین افسر بیاد یا اینکه خودمون بر سر خسارت توافق کنیم. گفتم خسارت زیاد نیست و اگه شما موافقین به افسر زنگ نزنیم که ممکنه زیاد معطل بشیم. میخواست مدارک ماشینشو به من امانت بده که بعداً قرار بزاریم و ماشینو ببریم تعمیرگاه، که من گفتم لازم نیست، همون شماره تماستو بدی کافیه.

شماره ها رد و بدل شد و من فردای اون روز برای هماهنگی تماس گرفتم و ایشون گفتن که ماشین خودمو آوردم تعمیرگاه و تا یک ساعت دیگه خودم تماس میگیرم. چند ساعتی گذشت و هنوز خبری ازشون نشده بود. دوباره تماس گرفتم و همون جواب قبلی رو گرفتم. راه افتادم سمت خونه و سر راه ماشین رو بردم که چندتا تعمیرکار میزان خسارت رو برآورد کنن. برخلاف تصور من که فکر میکردم فقط سپر خسارت دیده و احتمالاً با حدود دویست هزار تومن درست میشه، اونها همگی خسارتی حدود یک میلیون برآورد کردن چون هر دو شاسی ماشین ضربه خورده بود و من متوجه اون نشده بودم.

بعد از اینکه رسیدم خونه مجدداً تماس گرفتم و ماجرا رو بهشون گفتم و پیشنهاد کردم از بیمه ماشینشون استفاده کنن. قرار شد روز بعد دوباره با هم هماهنگ کنیم. خلاصه سرتونو درد نیارم ، هنوز هم داریم هماهنگ میکنیم!

بعد از چند روز هماهنگی و چند بار تماس، تازه متوجه شدم که ایشون کلاً قصد ملاقات و پرداخت خسارت ندارن و من هم که هیچ آدرس یا نشونه ای ازشون نداشتم، تصمیم گرفتم کار تعمیرات ماشین رو انجام بدم و الی آخر.

 

احتمالاً اتفاقات این چنینی در فضای جامعه برای همه ما پیش اومده باشن و به احتمال زیاد دوباره هم پیش خواهند آمد. این اتفاقات تا حدی اجتناب ناپذیرند اما مسئله مهمی که این وسط وجود داره، نوع رفتار ما با دیگران و تاثیر این رفتارها در ساختن مدل ذهنی جامعه ست.

همه ما میدونیم که قسمت اعظم سرمایه اجتماعی در هر جامعه ای مستقیماً به سطح اعتماد در اون جامعه بر میگرده، بنابراین همه ما در قبال ساختن این اعتماد مسئولیم و همه رفتارهای ما در ساختن اون موثرند.

راستش رو بخواین، توی این ماجرا، نه خراب شدن و عقب افتادن کاری که اون شب داشتم و نه خسارتی که به ماشین نو و آب بندی نشده م وارد شد ناراحتم نکردن، حتی بدقولی های اون راننده هم خیلی ناراحتم نکرد چون ممکن بود معذوریتی داشته باشه و من ندونم، ولی مسئله ای که خیلی ناراحتم میکنه اینه که رفتار ها و بی مسئولیتی های اون راننده باعث میشه که اگر دفعه بعدی اتفاق اینچنینی ای برام بیفته، کمتر میتونم به طرف مقابلم اعتماد کنم. همین برخورد ناشی از بی اعتمادی من، باعث خواهد شد که نفر بعدی مقابل هم رفتاری ناشی از بی اعتمادی با نفر بعدی داشته باشه و در نهایت همگی ما در شکل گرفتن این چرخه افزایشی بی اعتمادی نقش داریم.

وقتی بی اعتمادی بر جامعه ای حاکم بشه، هزینه های پیدا و پنهان زیادی (ممکنه حتی تصورش رو نتونید بکنین که چقدر هزینه های سرسام آوری است) به همه اعضای اون جامعه تحمیل خواهد شد. کوچکترینش کند شدن فوق العاده زیادِ مراودات و تبادلات در تجارت و اقتصاد خواهد بود.

اگر عمر و فرصتی باقی بود، در آینده در مورد هزینه های بی اعتمادی در سطح جامعه بیشتر خواهم نوشت.

 

پی نوشت: سعی خودم رو میکنم تا این اتفاق و برخی اتفاقات مشابه رو نادیده بگیرم و باز هم به نفر بعدی اعتماد کنم، شاید کار کوچک و کم ارزشی باشد و اطرافیانم از اون به ساده لوحی تعبیر کنن، ولی به این امید این کار رو میکنم که حداقل باعث شکستن یکی از حلقه های بیشمار بی اعتمادی در جامعه م بشم. (البته کمی هوشمندانه تر!)

مطلب مرتبط:

بی اعتمادی،مالیاتی پنهان و سنگین برای جامعه

 
۰ نظر ۱۶ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۰۶
سامان عزیزی
دوشنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۰۴ ق.ظ

در آرزوی تغییر

ماهاتما گاندی جمله ی بسیار زیبایی داره که میگه:

Be the change that you wish to see in the world

 ترجمه تحت الفظی نه چندان دقیقش میشه:

تغییری باش که آرزو داری در جهان ببینی.

فکر میکنم زندگی گاندی، تجسمی از همین جمله ایه که خودش گفته.

 

دوست دارم چندتا تفسیر از معنای این جمله برای خودم داشته باشم:

 

-اگه میخوای چیزی رو تغییر بدی باید از خودت شروع کنی

گه میخوای یک روز تصویر مطلوب دنیا از نظر خودت رو ببینی، باید خودت مصداقی از اون تصویر مطلوب باشی

-اگه نمیتونی مصداقی از تصویر مطلوبت باشی، آرزوی دیدن تصویر مطلوبت رو فراموش کن (میدونم محتواش با جمله قبلی یکیه،محض تاکید بیشتر به خودم عرض کردم!)

-به جای نقد، عمل کن

-یا اقدام کن یا خفه شو

-...

 
۰ نظر ۱۵ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۰۴
سامان عزیزی
يكشنبه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۰۲ ب.ظ

خوی بت پرستی

 

"برای اینکه بت پرست نباشی، شکستن بت ها کافی نیست، باید خوی بت پرستی را در خود شکسته باشی"

نیچه

۰ نظر ۱۴ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۰۲
سامان عزیزی
يكشنبه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۰۱ ب.ظ

تقسیم عادلانه شعور

نمی دانم این جمله را چه کسی گفته است و هر چه تلاش کردم که گوینده آنرا پیدا کنم، سند مستندی برایش پیدا نکردم. تنها کاری که می توانم بکنم این است که آنرا اینجا نقل کنم و بر گوینده اش رحمت بفرستم :

 

تنها چیزی که در عالم هستی عادلانه تقسیم شده است، شعور است. هیچ کس نمی گوید به من کم رسیده است!

 
۱ نظر ۱۴ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۰۱
سامان عزیزی
شنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۵۸ ب.ظ

پروین پا طلایی

نمی دانم اهل فوتبال هستید یا نه ولی اگر باشید احتمالاً می توانید این فضا را تصور کنید:

فرض کنید در یک بازی حساس ،تیم شما یک بر صفر عقب است. هم تیمی شما که به عنوان مهاجم بازی میکند بعد از چند دقیقه یک گل میزند و نتیجه مساوی می شود.

یک ربع بعد شما صاحب توپ هستید و در موقعیت حمله قرار گرفته اید، دو نفر از مهاجمان تیم تان در موقعیت خوبی هستند و شما می توانید به آنها پاس بدهید تا گل را به ثمر برسانند. یکی از آنها همان بازیکنی است که یک ربع پیش گل مساوی را زده بود.

کدام مهاجم را برای پاس دادن انتخاب می کنید؟

 

تحقیقات نشان داده است که اکثریت ما انسانها، توپ را به کسی پاس میدهیم که گل قبلی را زده بود. 

این خطای ما در روانشناسی به مغالطه "دست طلایی" معروف است. این قانون نا نوشته ی ذهن ما معتقد است که "بعد از یکبار پرتاب موفق توپ، شانس بازیکن برای پرتاب مجدد موفق توپ، بیشتر از وقتی است که در پرتاب قبلی ناکام مانده است."

با این حال (بر اساس تحقیقات تورسکی،ژیلوویچ و والون در سال 1985) بررسی نتایج و اطلاعات واقعی بازیکنان چنین واقعیتی را نشان نمی دهد.

چه استفاده ای می شود از این قانون کرد؟ به عنوان مثال، اگر مدافعان تیم حریف از این خطا آگاه باشند، می توانند با مهار کردن گلزن قبلی (با فرض اینکه فقط یک مدافع در خط دفاعی حضور دارد و فقط یکی از دو مهاجم را میتوان مهار کرد) احتمال دفع حمله را بالاتر ببرند.

فکر می کنم اگر کمی دقیق تر به محیط کار و زندگی مان نگاه کنیم، خواهیم دید که ممکن است بارها گرفتار این خطا شده باشیم.

 

توضیح: تیتری که برای این مطلب انتخاب کردم با الهام از لقب "علی پروین" اسطوره فوتبال ایران است.البته همه ما می دانیم که اگر دوباره به او پاس میدادیم،باز هم گل میزد.

۰ نظر ۱۳ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۵۸
سامان عزیزی
جمعه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۵۶ ب.ظ

مغالطه قمارباز

"مغالطه قمار باز" باور اشتباهی است که احتمال وقوع یک حادثه تصادفی مثل پیروزی یا شکست در یک بازیِ مشروط به شانس را متاثر از حوادث تصادفی قبلی می داند.

مثلاً قمار بازی که پنج بازی پشت سر هم را می بازد، ممکن است فکر کند که در ششمین بازی احتمال بیشتری برای پیروزی دارد. در صورتی که هر بازی یک حادثه مستقل است و احتمال برد یا باخت آن، برابر است. در واقع احتمال بردن قمار باز در بار ششم بیشتر از بار اول نیست (یا بار هزار و یکم).

خیلی بدیهی به نظر میرسد، نه؟ 

ولی بیایید با خودمان فکر کنیم که چند بار برایمان پیش آمده که گرفتار همین استدلال نادرست شده باشیم. 

در تصمیم گیری های تا حدی مبتنی بر شانس مان، چند بار خودآگاه یا ناخودآگاه، با خودمان گفته ایم "این بار شانس بیشتری دارم"

 
۰ نظر ۱۲ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۵۶
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۵۵ ب.ظ

همینطوری نوشت!

اگه خدا بخواد بالاخره دارم کم کم وقت میزارم که مهارت زبان انگلیسیمو تقویت کنم. 

امروز داشتم یه جمله از انیشتن میخوندم.جمله زیبا و گیرایی بود. فقط موضوعی که ذهنمو مشغول کرده اینه که نمیدونم ذوق کردنم برای این جمله بخاطر معنی و محتوای اونه یا بخاطر اینکه هر جور بود دست و پا شکسته ترجمه ش کردم!

به هر حال جمله شو اینجا می نویسم:

Two things are infinite: the universe and human stupidity; and I'm not sure about the universe 

"دو چیز تمامی ندارند (یعنی بی نهایتند)، یکی جهان هستی و دیگری حماقت بشری. البته من در مورد جهان هستی مطمئن نیستم"

۰ نظر ۱۱ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۵۵
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۲۲ ب.ظ

متخصصان باتجربه باید مواظب باشند

در سال 1996 مطالعه ای توسط مک نامارا (روانشناس) و همکارانش انجام گرفت که در آن تعدادی متون زیست شناسی را به کودکان عرضه کردند.

در این مطالعه نیمی از کودکان در حوزه زیست شناسی دانش سطح بالایی داشتند و دانش نیمی دیگر در سطح پائینی بود.

علاوه بر این، نیمی از متن از انسجام بالایی برخوردار بود به این معنا که چگونگی ارتباط مفاهیم مختلف متن را با یکدیگر روشن میساخت. نیمی دیگر از متون، انسجام پائینی داشتند. به عبارت دیگر، خواندن آنها مشکل بود چون ایده های متن به آسانی منتقل نمی شد.

سپس خوانندگان می بایست بر اساس آنچه خوانده بودند مسائل مختلفی را حل می کردند.

نتایج جالب بودند:

-آزمودنی هایی که از دانش تخصصی کمی برخوردار  بودند، عملکرد بهتری در مورد متون منسجم داشتند.

این یافته به طور کلی نشان می دهد که وقتی مواد جدید به صورت منسجم به یادگیرندگان عرضه می شود بهتر عمل می کنند.

-وقتی متون از انسجام کمی برخوردار بودند، گروهی که دارای دانش بالایی بودند عملکرد بهتری داشتند.

نتیجه اینکه آزمودنی هایی که دانش بالایی دارند ممکن است در زمان خواندن متونی که انسجام بالایی دارند، به صورت خودکار عمل کنند، یعنی توجه زیادی نداشته باشند ، زیرا فکر می کنند محتوای متن را می دانند. متونی که انسجام کمی دارند آنها را مجبور به توجه بیشتری می کند.

این نتایج اهمیت فرایند توجه را در هنگام حل مسئله خاطر نشان می سازد بخصوص در مورد کسانی که در حوزه ی خاصی تخصص دارند.

همه ما می دانیم که داشتن تجربه و تخصص چیز خوبی است و طبیعی است که مغز ما با تکیه بر این تخصص و تجربه، راه های میانبری را با صرف انرژی کمتری، برای حل مسائل مربوط به آن حوزه خاص، پیدا کند، اما متخصصان با تجربه نباید فراموش کنند که در برخی موارد تکیه بر تجربه می تواند به فاجعه منتهی شود (التماس دعا دارم برای همه با تجربه گان، بخصوص پزشکان مجرب عزیز)

 
۰ نظر ۱۱ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۲۲
سامان عزیزی