زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

زندگی در کلمات

گاه نوشته ها

آخرین نظرات
چهارشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۲:۱۴ ب.ظ

خودمان را چگونه مصرف می کنیم؟

در وب سایت متمم، هر روز برای کاربران یک پیام اختصاصی ارسال میشود که در ابتدای این پیام، نقل قول هایی از متفکرین و نویسندگان و غیره وجود دارد. چند روز قبل در پیام اختصاصی جمله ای از "روبرت فاکس" (که تا به حال اسمش را نشنیدم و در جستجویی که انجام دادم بالاخره متوجه نشدم که فیزیکدان است یا نویسنده یا تهیه کننده سینما-هر سه محتملند بعلاوه احتمالات دیگر- البته در حال حاضر اهمیتی برایم ندارد که کیست، حرفی که زده برایم مهم است) برایم ارسال شده بود که به شدت فکرم را مشغول خود کرده است. حیفم آمد آنرا اینجا بازنویسی نکنم تا هر وقت به اینجا سر زدم برایم مرور شود.

 

" اگر آنچه می گویی شور و شوق و انگیزه توست، تو را مصرف نکرد و به پایان نرساند، احتمالاً در تشخیص شور و شوق واقعی ات اشتباه کرده ای "

 

 
۰ نظر ۲۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۱۴
سامان عزیزی
سه شنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۸:۱۲ ب.ظ

خاک من

چقدر این غزل زیبای مولانا برایم دوست داشتنی است. سالهاست که بارها و بارها آنرا خوانده ام و زمزمه اش کرده ام.

 

ز خاک من اگر گندم برآید   //   از آن گر نان پزی مستی فزاید

خمیر و نانبا دیوانه گردد   //   تنورش بیت مستانه سراید

اگر بر گور من آیی زیارت   //   تو را خرپشته‌ام رقصان نماید

میا بی‌دف به گور من برادر   //   که در بزم خدا غمگین نشاید

زنخ بربسته و در گور خفته   //   دهان افیون و نقل یار خاید

بدری زان کفن بر سینه بندی   //   خراباتی ز جانت درگشاید

ز هر سو بانگ جنگ و چنگ مستان   //   ز هر کاری به لابد کار زاید

مرا حق از می عشق آفریده‌ست   //   همان عشقم اگر مرگم بساید

منم مستی و اصل من می عشق   //   بگو از می به جز مستی چه آید

به برج روح شمس الدین تبریز   //   بپرد روح من یک دم نپاید

 

پیشنهاد میکنم گوش دادن به این شعر زیبا را با صدای شهرام ناظری و هنرمندی علی اکبر مرادی از دست ندهید. لینک آلبوم "مطرب مهتاب رو"  و  قطعه " گندم" در beeptunes

۰ نظر ۲۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۱۲
سامان عزیزی
يكشنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۱۱ ب.ظ

فرانسه، رو به جلو

چند روزی از برگزاری دور دوم انتخابات فرانسه می گذرد. امانوئل مکرون چهره کمتر شناخته شده سیاست فرانسه با کسب بیش از 65 درصد آرا در مقابل نامزد راست افراطی ،مارین لوپن پیروز شد.

جدای از اینکه برخی تحلیل گران معتقدند که انتخاب مردم فرانسه،انتخاب میان بد و بدتر بود و اگر مکرون رای آورد از حب علی نبود و از بغض معاویه بود، من فکر میکنم مردم این کشور سر یک دوراهی بزرگ قرار گرفته بودند. یک راه امید به آینده و ساختن آن بود ،اما راه دیگر از بازگشت به گذشته می گذشت. 

اکثریت مردم این کشور، حسرت گذشته و بازگرداندن همان افتخارات را انتخاب نکردند بلکه مسیر ساختن بهتر آینده را برگزیدند. فکر میکنم شکست بزرگی برای نوستالژی بود!

آنها برخلاف بریتانیا که سمت برگزیت رفت، به فرگزیت "نه" گفتند. راهی که به نظرم میاد بیشتر در نوستالژی ریشه دارد و بازگشت به گذشته. همان راهی که آمریکایی ها هم با انتخاب ترامپ، در مسرش قدم برداشتند.

امیدوارم مکرون جوان و ساختارشکن و حزب تازه تاسیسش، با درک این انتخاب، قدم های مفیدی در این مسیر بردارند.

۰ نظر ۲۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۱۱
سامان عزیزی
شنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۶:۰۹ ب.ظ

دن اریلی کیست؟

حدود سه سال از زمانی که برای اولین بار اسم دن اریلی را شنیدم می گذرد. نعمت آشنایی با دن اریلی را مدیون گروه عزیز متمم هستم . از آن زمان تا کنون بخش هایی از نوشته های او را که تیم متمم انتخاب می کرد می خواندم و با علاقه زیادی آنها را دنبال می کردم.

سال گذشته که لیست کتابهایی که باید بخوانم را چک می کردم دیدم اگر به ترتیب لیستم جلو بروم شاید دو یا سه سال دیگر باید منتظر بمانم تا به کتابهای اریلی برسم. این بود که تصمیم گرفتم مستقیماً سراغ کتابهای او بروم!

سه کتاب "نابخردی های پیش بینی پذیر" ، "پشت پرده ریاکاری" و "جنبه مثبت بی منطق بودن" را که به فارسی ترجمه شده بودند خریدم و شروع به خواندن کردم.

با وجود اینکه از نظر من ترجمه این کتابها ترجمه خوب و روانی نبود ولی چنان از محتوای کتابها به وجد آمده بودم که دلم نمیخواست تمامشان کنم. از آن کتابهایی هستند که باید مزه مزه شان کنی و جلو بروی مبادا از فرط پرخوری به سوء هاضمه دچار شوی!. بعد از تمام کردنشان نتوانستم در مقابل وسوسه دوباره خواندشان مقاومت کنم و بلافاصله خواندن دوباره شان را شروع کردم. فکر می کنم مطالب بینظیری از او آموخته ام که می تواند هم در زندگی و هم در کسب و کار به کمکم بیاید.

 

دن اریلی متولد 29 آوریل 1967 است و هنوز هم به مطالعه و تحقیق و تدریس ادامه می دهد.(او یکی از آن آدمهایی است که بر خودم واجب می دانم هر روز برای سلامتی و طول عمرش به درگاه خدا دعا کنم!)

او از فیزیک و ریاضی شروع کرده و بعد از آن سراغ فلسفه و روانشناسی رفته است. دکترای خود را در رشته روانشناسی شناختی گرفته است و بعدها دکترای مدیریت کسب و کار را هم به کارنامه خود افزوده است.

سابقه تدریس در دانشگاه MIT را دارد و هم اکنون هم در دانشگاه Duke مشغول تدریس است. اما عمده شهرت او مربوط به آزمایش های معروفش در حوزه اقتصاد رفتاری است (رشته ای که حاصل ازدواج روانشناسی با اقتصاد است!)

دن اریلی وبلاگ بسیار پرطرفداری دارد، همچنین از محبوب ترین سخنرانان سایت TED به شمار می رود.

آزمایش های او به سوالات بسیار جالب و جذابی می پردازند مثل:

-چرا وقتی مُسکن یک سنتی می خوریم باز هم سردرد راحتمان نمی گذارد ولی با خوردن مسکن 50 سنتی همان سردرد از بین می رود؟

-چرا ما اغلب با خودمان عهد می بندیم که رژیم غذایی مان را رعایت کنیم، ولی با دیدن شیرینی های خوشمزه دامن از کف می دهیم و زیر قول مان می زنیم؟

-چرا گاهی با شور و ولع خاصی چیزهایی را می خریم که اصلاً به هیچ دردمان نمی خورند؟

-چرا وقتی ماشینمان را می فروشیم، اغلب اوقات قیمتی بالاتر را برای آن در نظر می گیریم؟

-چرا وقتی غذای رایگان (یا هر چیز رایگانی) میبینیم با اینکه تا خرخره مان هم خورده ایم و سیریم ولی باز هم دست و دلمان میلرزد و به صف دراز تحویل غذا می پیوندیم؟

و سوالات دیگری از این دست.

دن اریلی برای پاسخ دادن به این سوالاتش ،آزمایش های مختلفی انجام داده است و در کتابهایش تعدادی از این آزمایشات را توضیح داده است. 

کتابهای او سرشار از مثال های مختلفی است که اکثر آنها در زندگی روزمره بسیاری از ما اتفاق می افتند و به نظر من بیان همین مثال ها جذابیت کتابهای او را دو چندان کرده است.

داستان زندگی خود او هم جالب و خواندنی است. در سن هجده سالگی بر اثر انفجار خمپاره منیزیمی دچار سوختگی هفتاد درصد می شود و سه سال آزگار را روی تخت بیمارستان می گذراند. این اتفاق دردناک که هنوز هم دردهای آن بر زندگی روزمره او باقیست ،نقطه آغازی می شود برای سوالات او و مسیری که بعدها پیمود.

 

امیدوارم عمر و فرصتی باشد تا از چیزهایی که  از او آموخته ام بیشتر بنویسم.

۰ نظر ۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۰۹
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۳:۰۷ ق.ظ

دیوانگی

دیوانگی از نظر من یعنی ساختار شکن بودن. همین.

ساختار شکن بودن یعنی کمتر و کمتر در قالب های انسان ساز قرار گرفتن.(به جای انسان ساز می شود کلمات دیگری از جمله "اجتماع ساز" ، "گله ساز" و غیره هم گذاشت)

قالب های انسان ساز شامل خیلی چیز هاست. از سنت ها گرفته تا ایدئولوژی ها.از افکار دُگم خودمان گرفته تا ترس هایمان.

دیوانه در قالب های انسان ساز نمی گنجد اما این به معنای آن نیست که عاقل نیست. در تعریف قالبِ انسان سازِ عاقلی نمی گنجد نه در عاقلی.

دیوانه بودن شهامت می خواهد و مداومت. تلاشم را کرده ام و خواهم کرد تا این شهامت را داشته باشم و در راه دیوانه شدن قدم بگذارم.

سقراط ،دیوانه بود که می گفت : زندگی نیازموده ارزش زیستن ندارد

نیازمودن زندگی حماقت است نه دیوانگی.

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو    "    و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

 

۰ نظر ۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۳:۰۷
سامان عزیزی
سه شنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۰۵ ب.ظ

نبود تفکر نقادانه، یکی از آفتهای جامعه توسعه نیافته ما

پیش نوشت:

تعریف تفکر نقادانه(Critical Thinking):یعنی درست اندیشیدن در تلاش برای یافتن آگاهی قابل اعتماد در جهان. این روش شامل فرایندهای ذهنی تشخیص، تحلیل و ارزیابی داده‌ها است. به بیانی دیگر، هنر اندیشیدن پیرامون اندیشیدن خودتان درحالی‌که شما می‌خواهید اندیشه‌تان را بهتر، روشن‌تر، دقیق‌تر، یا قابل دفاع‌تر بنمایید (از ویکی پدیا)

توضیح بیشتر : (منبع)

"در کل واژه نقد کردن و صفت نقادانه را می توان در مورد نگرش،گفتار و تفکری به کار برد که نگاه ارزیابانه دارد و می کوشد در یک استدلال یا محصول یا اندیشه یا دیدگاه یا مدل ذهنی، 

بخش های ارزشمند و بی ارزش

یا بخش های درست و محکم

و بخش های نادرست و سست را از یکدیگر تفکیک کند.

همچنین وقتی از تفکر نقادانه صحبت می کنیم،از کسی حرف میزنیم که این کار را قبل از همه، در مورد ذهنیت خودش به کار می برد."

 

 

احتمالاً این جملات برای شما هم آشنا باشند:

- ما می توانیم

- بنده با وصل کردن بیکاران جامعه به صنایع کشور، بیکاری را ریشه کن خواهم کرد

- من به هر ایرانی در ماه 250 هزار تومان یارانه پرداخت می کنم. عده ای می گویند نمی شود ولی من می گویم با همین امکانات حاضر هم می شود

- بنده درآمد ارزی کشور را دو و نیم برابر می کنم

- بازنشستگان ،دیگر نگران پر نبودن یخچال هایشان نباشند

- و ده ها و صد ها جمله ی دیگر از این دست

 

داشتم فکر میکردم که چرا در جامعه ما چنین ادعا هایی همیشه جذابیت داشته اند؟ جدای از بحث هایی که این مسئله را به وضعیت اقتصادی و اجتماعی مردم ما مربوط می دانند، من فکر می کنم یکی از دلایل دیگری که این ادعاها برای ما جذابیت دارند، مسلح نبودن ما به مهارت تفکر ارزیابانه و انتقادی است.همچانکه سازمان بهداشت جهانی در لیست مهارتهای زندگی(life skills) ،تفکر نقادانه را جزو مهارتهای کلیدی طبقه بندی کرده است.

در حاشیه : البته من فکر می کنم قبل از فقدان تفکر انتقادی، بسیاری از ما به آفت بزرگتری هم دچاریم و اون اینکه اصولاً ما حتی  فکر  هم نمی کنیم!

در بحث تفکر انتقادی، مهارتی وجود دارد به نام "ادعا شناسی" که به نظرم میاد جای خالی این مهارت در تصمیم گیری های سیاسی جامعه ما به شدت احساس می شود.

تفکر انتقادی، مهارتی است که در بسیاری از حوزه های زندگی ما موثر و کمک کننده خواهد بود. از حرف زدن و فکر کردن گرفته تا تصمیم گیری (از تلگرام گردی گرفته تا کاندیدا گردی!)

شاید بتوان گفت که یکی از شاخصه های توسعه نیافتگی جوامع ، کمرنگ بودن تفکر نقادانه در سطح آن جوامع است. 

فکر می کنم معنای دیگری برای "شور" و "شعور" یافته ام! 

از این به بعد "شور" را در ذهن خودم با "کمرنگ و بی رمق بودن تفکر نقادانه

و "شعور" را با "پر رنگ و تنومند بودن تفکر نقادانه" در جامعه ام، هم معنا و معادل خواهم گرفت.

امیدوارم و تلاشم را هم خواهم کرد تا در این برهه زمانی(و ان شا الله در آینده هم) شعور ما بر شور ما پیشی بگیرد.

 

پی نوشت از جنس پیشنهاد : درس های آموزش مهارت تفکر نقادانه در متمم

۰ نظر ۱۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۰۵
سامان عزیزی
جمعه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۲:۰۳ ب.ظ

به بهانه نمایشگاه کتاب تهران

تا چهار سال پیش، یکی از برنامه های هرساله م در اردبیهشت ماه، سر زدن به نمایشگاه کتاب تهران بود. نمایشگاهی که نام بین المللی رو یدک می کشید و می کشد.

سال های اولی که سر می زدم، کلی ذوق می کردم و تمام تلاشم این بود که همه غرفه ها رو حتماً بازدید کنم!. از دوره نوجوانی انقدر به کتاب و کتاب خوندن علاقه داشتم که هر جا و در هر خونه ای که کتابی پیدا میکردم،دوست داشتم بخونمش. مثل اینکه در اون سالهای اولی که به نمایشگاه سر میزدم، همین حسم همراهم بود که دلم میخواست همه کتابهای نمایشگاه مال من باشن و بتونم همه شونو بخونم. اون اوایل بودجه محدودی برای خرید کتاب داشتم و نمیتونستم بیشتر از اون هزینه کنم. حالا تصور کنید با این محدودیت بودجه و اون حس عجیب به داشتن همه کتابها، حین گشت زدن بین کتابهای مختلف چه وضع و حالی داشتم. فکر میکنم همون موقع ها بود که فهمیدم دشواری انتخاب یعنی چی. چیز سخت تری رو هم همون موقع ها بود که درک کردم. محدودیت منابع.

حال "الاغ بوریدان" رو داشتم که با بودجه محدود بین انتخاب کتابهایی که به یک اندازه دوست داشتم بخرم و بخونم، گیر کرده بودم. بعضی سالها هم ازدحام جمعیت زیاد میشد و هوا هم زودتراز موعد گرم میشد و من که هر وقت فشار ذهنی زیادی بهم میاد شروع به عرق ریختن میکنم، در این شرایط ازدحام و گرما به مرحله ای نزدیک به تبخیر شدن کامل می رسیدم ! (یعنی قبلش روند ذوب شدن رو طی کرده بودم در واقع تصعید مستقیم صورت نگرفته بود!)

سالهای بعد فکری به ذهنم رسید. فهمیدم اون سالن هایی که انقدر شلوغ میشه و منو به تبخیر شدن نزدیک میکنه، همون سالن هاییه که اکثراً کتابهای بازاری و کمتر به درد بخور! رو عرضه میکنه، بنابراین خوشحال از این کشف تازه روند "میعانی" خودمو شروع کردم و از سه مسئله ای که باهاش درگیر بودم دوتاشو با این فکر بکرم! حل کردم.یعنی ازدحام و گرما رو. اما همچنان مسئله الاغ بوریدان به قوت خودش باقی بود.

بعد ها با خوندن همون کتابهایی که میخردیم فهمیدم که مسئله الاغ بوریدان رو هم با راه حل های مختلفی از جمله پرتاب سکه! (همون شیر یا خط خودمون) میشه حل کرد:)

خلاصه با این کشفیات تازه م یکی دو سالی به نمایشگاه گردیم ادامه دادم، هر چند با ذوق کمتر از سالهای اول. کلاً چیز عجیبی رو در خودم کشف کرده بودم و اون اینکه اگر ذوق سال اول بازدید رو صد واحد بگیریم، به طور متوسط هر سال ده واحد از ذوقم کم میشد و از اونجا که دوست نداشتم این ذوقم صفر بشه، قبل از ته کشیدن ذوقم ترک نمایشگاه رفتن گفتمی.

البته یواشکی باید چیزی رو خدمتتون عرض کنم که فکر نکنید همه دلایل ترک نمایشگاه گفتنم منطقی بودند. یکی دو سال بعد از اون کشفیاتی که شرحش رفت، مکان برگزاری نمایشگاه به مصلای تهران تغییر کرد. در این جای جدید، سالن بسیار بزرگی برای غرفه های مختلف در نظر گرفتن و با این کارشون کشفیات فوق العاده منو بی اثر کردند. خواستم بگم غم این شکست هم در ترک نمایشگاه بی اثر نبود.

به هر حال. با اینکه دیگه نمایشگاه نمی رفتم ولی پیگیر اخبارش بودم و از اونجا که در این مملکت همه چیز پتانسیل اینو داره که سیاسی بشه، بحث مکان نمایشگاه کتاب هم بر سر اینکه  بره شهر آفتاب یا نه به جولانگاه سیاسیون تبدیل شد و چه حکایتهای شگفت که در این باب نشنیدیم!

امروز ،با اینکه خوشحال میشم اگه این نمایشگاه به عمر خودش ادامه بده ولی معتقدم این نمایشگاه در کمک به کتابخوان (تر) شدن مردم ما تقریباً بی اثره. (توضیح: اون "تر" که داخل پرانتز گذاشتمش به این معناست که میتونین بدون خوندن اون، جمله رو بخونین و عین خیالتون هم نباشه!)

چند وقت پیش معلم خوبم(محمد رضا شعبانعلی) میگفت که :من موافق این نیستم که مردم ما کتابخون نیستن، کتاب خوب نداریم که بخونن.

با اینکه میفهمم چرا این حرف رو زد ولی هرچی سعی کردم خودمو قانع کنم که این حرف رو قبول کنم نتونستم. 

فکر میکنم کتاب نخون بودن ما دلایل زیادی داره که مطمئنم یکیش اینه که کتاب خوندن در سبک زندگی خانواده های ما جایی نداشته. در مدل ذهنی جامعه ما (همون فرهنگ ما) ازش حمایت نمی شده (البته به قول گریس آرگریس، شاید در نظریه مورد حمایتمون جایی داشته-یعنی در ادعا کردنمون!- ولی در عمل مورد حمایتمون نبوده) و الی آخر.

امروز به این فکر میکردم که اصولاً نمایشگاه کتاب چیز بیخودیه. اونها که کتابخون حرفه ای هستن، نمایشگاه نمیرن یا اگه میرن دنبال کتابی که نتونستن گیر بیارن و به امید تجدید چاپ یا پیدا کردن سرنخی ازش میرن. اونها که کتابخون نیستن هم کلاً نمایشگاه نمیرن. می مونه یه عده آدم دودل! که نمیدونن کتابخونن یا نه. اینها هم خودشون چند دسته میشن که حداقل دو دسته اصلی قابل تفکیکن. عده ای میرن نمایشگاه و وقتی با حجم کتابها و شلوغی روبرو میشن، راهشونو به سمت بوفه های غذایی که در گوشه های خلوت قرار گرفتن کج میکنن.غذاشونو میخورن و کمی استراحت میکنن و میرن. دسته اصلی بعدی دودل ها اتفاقاً از شلوغی و بزرگی فضا و غیره! لذت میبرن و با شوقی دوچندان تر از ورود اولیه شون، به گشت زنی در جایجای نمایشگاه رو میارن. این وسط دسته های دیگه ای هم هستن مثل اقلیتی که بالاخره چرخ کوچیکی میزنن و تعدادی کتاب که ممکنه خوششون اومده باشه میخرن و میرن.عده ای هم به خاطر ضایع نشدن از اینکه دست خالی برگشتن خونه یا به خاطر کلاس گذاشتن! برای جمعیت نمایشگاهی و البته منتظرانشون در منزل، به صورت فله ای تعدادی کتاب حمل میکنند.

البته من و شما، قطعاً جزو این دسته هایی که عرض کردم و عرض نکردم قرار نمیگیریم.(میگن اگه راننده های ایرانی رو به بیست درصد راننده خوب و هشتاد درصد راننده بد و افتضاح تقسیم بندی کنید، همه رانندگان ایرانی خودشونو جزو اون بیست درصد میدونن.حالا از نظر ریاضی چطور امکانپذیره؟. ما خودمون میدونیم نمیخواد شما بپرسی)

از هر دری گفتم و چیزی رو که بخاطرش اومدم اینجا بنویسم هنوز نگفتم. میخواستم صفحه ای رو که دوستان خوبم در سایت متمم به معرفی ده کتاب خوبی که خوندن اختصاص دادن معرفی کنم:

کتابهای پیشنهادی متممی ها

و این هم کتابهای پیشنهادی من در اون لیست.

۰ نظر ۱۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۰۳
سامان عزیزی
جمعه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۲:۰۱ ق.ظ

برای ساخت بخشیدن به زمانمان چه کرده ایم؟

اریک برن میگفت " مسئله ابدی آدمیزاد این است که اوقات بیداریش را چگونه بسازد و شکل دهد".

او معتقد بود انسان تنها از دو راه می تواند به زمانش ساخت ببخشد: 1- فعالیت 2- خیال

اریک برن برای ساخت بخشیدن به جنبه اجتماعی زندگی انسانها پنج تقسیم بندی ارائه کرده است. او معتقد بود ما در زمانهایی که در جمع دو نفری یا بیشتر قرار میگیریم از این راه ها برای ساخت زمانمان استفاده می کنیم:

1- مناسک 2- وقت گذرانی 3-بازی 4-صمیمیت 5- فعالیت (که فعالیت ممکن است زمینه ای برای چهار مورد دیگر باشد)

منبع: کتاب بازی ها نوشته اریک برن با ترجمه اسماعیل فصیح

 

به نظر میرسد جوامع مختلف انسانی از زمان شکل گرفتنشان تا کنون به مسئله ساخت زمان برای افراد این جوامع توجه ویژه ای داشته اند. از مراسم و مناسک قبایل باستان گرفته تا نهاد های مختلفی که امروز در تلاش برای حل چالش ساخت زمان هستند.

اگر این فرض را بپذیریم، خواهیم دید که از این منظر همه ما هم ساخت قسمت بزرگی از زمانمان را به جامعه سپرده ایم. فارغ از اجتناب ناپذیر بودن این مسیر برای ما، آیا تا کنون به نحوه ساخت زمانمان فکر کرده ایم؟ آیا به مناسک و وقت گذرانی ها و بازی هایی که بسیاری از اوقات، بدون فکر کردن و ناخودآگاه در آنها شرکت کرده ایم توجه کرده ایم؟

فکر میکنم قدم اول برای اینکه بتوانیم در ساخت زمانمان بازنگری آگاهانه ای داشته باشیم این است که روش های ساخت زمانمان را در حال حاضرِ زندگیمان بشناسیم.

بعد از شناختن، باید دنبال چرایی آنها در درونمان بگردیم. اینکه در پاسخ به چه نیازی این روش ها را برای ساخت زمانمان ترجیح داده ایم (که بیشتر ناآگاهانه بوده اند).

شاید یکی از دلایلی که بسیاری از اوقات "برنامه ریزی" های ما پیش نمی رود، نشناختن این مسیرها و چرایی آنهاست. 

۰ نظر ۱۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۲:۰۱
سامان عزیزی
پنجشنبه, ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۵۹ ب.ظ

پهلو های تصمیم گیری

داشتم فکر می کردم اگر در هر تصمیمی که می گیریم به دو تا سوال جواب بدهیم، جلوی درصد قابل توجهی از تصمیم گیری های اشتباهمان را خواهیم گرفت:

1-این تصمیم را برای چه افق زمانی ای می گیرم؟

برای حل همین مسئله امروزم؟ برای یک ماه؟یک سال؟ 

2-زمانی را که صرف عملی کردن این تصمیمیم میکنم، صرف چه تصمیم و کار دیگری میتوانم بکنم که از این کارم بهتر باشد؟

 

 

دوست داشتم که بیشتر بنویسم در توضیح و بسط این دو سوال اما چه کنم الان نوشتنم نمی آید! 

۰ نظر ۱۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۵۹
سامان عزیزی
چهارشنبه, ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۵۷ ب.ظ

دگردیسی

پیش نوشت: این نوشته برداشت های شخصی من از یکسری آموخته هاست که ممکن است کاملاً اشتباه باشند. هرچند که من این معنا دهی به این آموخته ها را ترجیح داده ام.

 

نیچه معتقد بود  باید باورهایمان را که از کودکی تا بزرگسالی در ما شکل گرفته و نهادینه شده، بشکنیم و دوباره همچون کودکی تازه متولد شده شروع به ساختن باورهایمان کنیم.

و در این مسیر ناگزیریم از سه دگردیسی: شتر و شیر و کودک

شتر نماد مطیع و بودن و مقلد بودن است (که اکثریت قریب به اتفاق گونه ما انسانها تا دوران نوجوانی و جوانی زیر همین نامگذاری قرار میگیریم)

شیر نماد شهامت و جسارت است (که درصد بسیار کمی از ما انسانها زیر این نامگذاری قرار خواهیم گرفت و درصد قابل توجهی تا پایان عمر شتر باقی خواهیم ماند)

کودک نماد کنجکاوی و تازه گی و شروع است. کودک شدن برای ساخت دوباره باورهایمان پس از شکستنشان لازم خواهد بود.

شتر بودن بد نیست،  که همه ما ناگزیریم از شتر بودن زیرا لازمه انسان شدن است. این شتر ماندن است که بد است که افتضاح است که راه انسان شدنمان را مسدود می کند. کور خواهیم و کر. زندگی خواهیم کرد بدون فکر کردن. مانند برخی از جانداران هموطنمان در کره زمین. بزرگ میشویم و به بلوغ جسمی میرسیم ،ازدواج میکنیم و بعد از آن تولید مثل! بعد از آن مانند سایر حیوانات از بچه هایمان مراقبت میکنیم تا بزرگ شوند و آنها هم مثل ما تولید مثل کنند. و بدین ترتیب به بقای نسلمان که زیر مجموعه ایست از بقای چرخه طبیعت، کمک می کنیم. اما باز هم شتر خواهیم بود و شتر خواهیم مرد.

معتقدم در پاراگراف بالا کمی در حق حیوانات دیگر ظلم کرده ام. زیرا که حیوانات بر اساس غریزه بکر خود این چرخه را طی میکنند ولی ما بجز غریزه در یوغ فرهنگ و تربیت خانواده و جامعه هم گرفتاریم که اگر نه همه آموزه ها و رسوماتش ،ولی درصد قابل توجهی از آنها در جهت زیان رساندن به طبیعت و چرخه بقاست. پس اگر معیار ارزیابی مان را در این قسمت، طبیعی بودن و بر اساس غریزه زیستن بگیریم، فکر میکنم گونه شتر صفت ما انسانها در رده ای پائین تر از سایر حیوانات قرار خواهد گرفت.(معنی گونه شتر صفت، بر اساس نامگذاری نیچه و توضیحات بالاست)

 

به شیران بازگردیم. شیران آزادی را تجربه خواهند کرد. آزادی از بند باورهای کهنه . تجربه آزادی، تحمل می خواهد. آزادی اراده واقعاً شیر می خواهد. "آزادی"  همیشه با "مسئولیت" همسفر بوده است. کسی که خود را از بند باورهایش آزاد می کند باید تاب تحمل اراده کردن را داشته باشد و بار مسئولیت انتخاب ها و تصمیماتش را به دوش بکشد. دیگر باورهای کهنه و رسومات و قوانین خانواده و جامعه نیستند که او بار مسئولیت تصمیماتش را به دوششان بیندازد و خود در گوشه ای بنشیند و با فراغت بال زندگیش را بکند! شاید خیل زیادی از شترانی که جرأت نزدیک شدن به شیر بودن را ندارند از ترس همین آزادی اراده و بار مسئولیتی که همراهش است به این مسیر کشیده نمی شوند.

شیر بودن زیباست و سخت. خودت را در همه ی هستی تنها احساس میکنی. یکباره زیر پایت خالی شده و وسط زمین و آسمان معلقی. جایی برای چنگ زدنت نیست. در ادامه مسیرت روشنایی احساس نمیکنی ولی میدانی که پشت سرت را هم نمی خواهی.از آن گذشته ای و اکنون رهای رهایی.

کودک بودن از جنس ساختن است. همین را میدانم! کاش میتوانستم شرح مفصلی بر کودک بودن بنویسم. از ساختن بنای جدیدم. از دانه دانه ی آجرهایی که بعضی از آنها را با مشقت زیاد قالب گرفته ام که مهیای ساختن دیوارهای بنایم باشند. اما هنوز خیلی زود است.هنوز راه درازی دارم. نمی شود با چند آجر ساخته شده طرح بنا را توصیف کرد.

شاید از این پس دیگر معماری نیز نباشد که طرح بنا را بیفکند یعنی شاید دیگر اصلاً نیاز نباشد. شاید باید آجر به آجر پیش رفت تا راه بر ما نمایان شود.

آرزو می کنم همه ما انسانها قبل از آنکه جان به جان آفرین تسلیم کنیم کودک شدن دوباره را تجربه کنیم. می دانم آرزوی محالیست ولی آرزو هم برای همین محالات است!

۰ نظر ۱۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۵۷
سامان عزیزی